در کویت تاجر بزرگی شده و در زمان جنگ، تمام دغدغهاش تأمین نیازمندیهای جبههها و رزمندگان است. او وقتی میفهمد دولت کویت قصد دستگیریاش را دارد، تمام سرمایهاش را رها میکند و دستخالی به ایران بازمیگردد. در همین حین، سه فرزندش نیز در جبهه حضور دارند که از آنها، محمدجواد شکوریانفرد به شهادت میرسد و باعث سرافرازی پدر میشود
در خیابان ها و بنادر کویت، تانک ها و توپ های زیادی بود که برای کمک به رژیم صدام و حزب بعث، رژه می رفت. نگاهی به دستان خالی اش کرد و کفش های فرسوده اش. همه عمرش قصد غربت و تنهایی اهل بیت(ع) را شنیده بود، اما حالا داشت با تمام وجودش لمس می کرد. بغش را فرو خورد و دستش را مشت کرد و راه افتاد. باید کاری می کرد.





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.